گنج

شمارهٔ ۲۸۸

ای سر طره تو پای دلم را زنجیرتویی از حسن توانگر منم از عشق فقیر
وی شهیدان هوای تو بشمشیر غمتهمه در کشتن خود گفته چو غازی تکبیر
نگرانی نبود سوی گلستان بهشتبی دلی را که بود خار غمت دامن گیر
تا غم عشق تو از انده خویشم برهاندشادم از بندگی تو چو ز آزادی اسیر
پایه حسن تو ای سرور خوبان آنجاستاز بلندی که برو دست نیابد تقریر
عشق چون آمد و سرمایه عقل از من رفتاز پی دفع زیان سود ندارد تدبیر
نزد بیدار دلان روز وصالست آخردر شب هجر تو بی خوابی ما را تعبیر
بهر سلطان رخت شاه سوار عقلمگوی اندیشه در افگند بمیدان ضمیر
آیت حسن تو در نسخ مه و مهر چنانمحکم افتاد که حکمش نپذیرد تغییر
ما بمهتاب رخ تو شب خود روز کنیمآفتاب ار نبود بر فلک ای بدر منیر
بخدنگ مژه مرغ دل من کردشکارابروی همچو کمان تو و تیر تقدیر
گر تو شمشیر بلا بر سر عاشق رانیرو نگرداند ازو همچو نشانه از تیر
بی مداد مدد تو قلم فکرت ماکند شد تا نکند نقش خیالت تحریر
سیف فرغانی از بخت شکایت داردورنه در کار کسی از تو نیامد تقصیر