گنج

شمارهٔ ۲۸۷

ای شکسته لب لعل تو بهای گوهرپیش لعل لب تو تیره صفای گوهر
پرتو روی تو بنشاند چراغ خورشیدقیمت لعل تو بشکست بهای گوهر
برسر کوی تو ازدیده همی بارم درای سرکوی تو چون تاج سزای گوهر
نیست شایسته که درپا وسرت افشانندنیک کردم نظری درسو وپای گوهر
ای دو عالم زتو پر، روی ترا در جهتیوجه تعیین متعذر چو قفای گوهر
عوض وصل تو ملک دو جهان نستانمننهد همت من سنگ بجای گوهر
بهر نان بردر تو هست گدا بسیاریاین منم بر سر کوی تو گدای گوهر
همچوفرهاد که کوه از پی شیرین میکندتیشه بر سنگ همی زد زبرای گوهر
با غم عشق من از ملک جهان شاد نیمهوس خاک ندارم زهوای گوهر
فترت عشق کسی حسن ترا کنم نکندباز بسته بعرض نیست بقای گوهر
نثر در کرد بدین نظم ضمیرم آریدل من هست زمهر تو وعای گوهر
سیف فرغانی در شعر بسی ذکر تو کردصدف در سخن گفت ثنای گوهر