گنج

شمارهٔ ۲۸۶

چو ماندم (من) زسلطان جهان دوربسان بلبلم از بوستان دور
ازآن خورشید روی ماه پیکربمانده چون زمین از آسمان دور
بکام دشمنانیم از فراقتشها دیگر مباش از دوستان دور
که شادی از دل بیمار ما هستچو صحت از مزاج ناتوان دور
زرویت مجلس ما گلستان بودمبادا چون تو گل زین گلستان دور
که باشم من چو از تو بازماندمچه باشد حال تن چون شد زجان دور
من شیرین زبان زآن تلخ کاممکه هستم زآن لب شکرفشان دور
منم بی خسرو آن فرهاد محرومکه دارد از لب شیرین دهان دور
عنان در دست تقدیرست اگر نهبپای شوق نبود اصفهان دور
بصورت گرچه از روی تو هستمچنان کز روی تو چشم بدان دور
چو با یاد توام دایم بمعنیمرا گر عارفی از خود مدان دور
اگر چه سیف فرغانی زتو هستبسان تشنه از آب روان دور
چو سگ رو بر نگرداند ازین دربسنگش گر کنی زین آستان دور