گنج

شمارهٔ ۲۸۵

ای چو خورشید چشمه‌ای از نورپرتو تو مباد از من دور
دوست راچون بود شکیب از دوستچشم را کی بود ملال از نور
دو جهانش نیاید اندر چشمهرکرا در جهان تویی منظور
صحبت تو غنا ومن درویشنظرتو شفا ومن رنجور
نیست هر خوب را ملاحت تونیست هر کوه را کرامت طور
صورتی همچو روضه رضوانگیسویی همچو عنبرینه حور
چشم مخمورت آنچنانکه ازوستمستی ما چو خمر از انگور
زیر این خرقه دوستان داریهمچو جان در قبای تن مستور
همه از جان خود بگرمی عشقدل خود سرد کرده چون کافور
دل بعشق تو زنده شد آریمرده زنده شود بنفخه صور
جان عاشق ز(حزن تو) دایمآنچنان منشرح که دل بسرور
سر عشق تو خواستم گفتنغیرت تو نمی دهد دستور
سیف فرغانی از تو سیر نشداز عسل سیر کی شود زنبور