گنج

شمارهٔ ۲۸۴

خورشید منی بروی پرنورمن از تو چو سایه مانده ام دور
خوبان همه صورت و تویی جانعالم همه ظلمت و تویی نور
از روی تو نور می درافتددر کوی تو همچو آتش از طور
بیمار غم تو همچو عیسیکرده بنفس علاج رنجور
در حشر که باشد آدمی رادیوان عمل کتاب منشور
عاشق بتو زنده گردد ای دوستنی چون دگران بنفخه صور
عاشق نرمد بجور از توهرگز نرمد بهشتی از حور
بی غره طلعت چو ماهتهر روز مرا شبی است دیجور
من مست ز خاک کوی عشقمچون شارب خمر از آب انگور
سیف از تو بجان عوض نخواهدیکسان نبود محب و مزدور
نزدیکش کن بخود کزین بیشپروانه نمی شکیبد از دور