شمارهٔ ۲۸۰
ایا نموده دهانت زلعل خندان درسخن بگو وازآن لعل برمن افشان در
غلام خنده شدم کو روان وپیدا کردترا زپسته شکر وزعقیق خندان در
بخنده از لب خود پرشکر کنی دامنمرا چو چشم در اندازد از گریبان در
دهانت گاه سخن تا نبیند آن کو گفتکه کسی بشهد نپرورد در نمکدان در
چو چشمه خضر اندر میان تاریکیلب تو کرده نهان اندرآب حیوان در
سؤال بوسه مارا زلب جوابی دهبزیر لعل چوشکر مدار پنهان در
دلم مفرح یاقوت یابد آن ساعتکه از دهان توآید مرا بدندان در
بچون تو محتشمی بی بها سخن ندهمبده زلعل شکربار قند وبستان در
دهانت معدن لؤلوست با همه تنگیبده زکات که مستظهری بچندان در
بدست من گهر وصل خویش اکنون دهکه هست در صدف قالب من ازجان در
حصول گوهر وصل تو سخت دشوارستبدست همچو منی خود نیاید آسان در
گرازلبت بسخن بوسه یی خوهم ندهیشکرگران چه فروشی چوکردم ارزان در
غم تو در دلم آمد حدیث من شد نظمچو در دهان صدف رفت گشت باران در
مرا چه قدر فزاید ازین سخن برتوکه در طویله تو با شبه است یکسان در
سخن درشت چو کردم خرد بنرمی گفتغلط مکن که نساید کسی بسوهان در
بنزد تو سخن آورد سیف فرغانیکسی بمصر شکر چون برد بعمان در
زشاعران سخن عاشقان جان پرورطلب مکن که زهر بحر یافت نتوان در