گنج

شمارهٔ ۲۷۹

تا چند بر امید روم در سرای یاردر سر خمار باده و در دل هوای یار
خلقی بدستبوس وی آسان همی رسندما را مجال نه که ببوسیم پای یار
دل بر دیار وهر چه برد (نیز) آن اوستجان هم ذخیره ییست درین تن برای یار
در عشق یار از سر جانی که داشتمبرخاستم که جان ننشیند بجای یار
گر در رضای یار رود جان و دل ازاوعاشق بترک هردو بجوید رضای یار
درمان ز کس طلب نکند دردمند دوستدر عافیت نظر نکند مبتلای یار
ذکرست بی زبان زوی اندر دهان منجانست یک جهان نه تن اندر قبای یار
سلطان که چون امیر شوی نان او خوریگر زر دهد ازو نپذیرد گدای یار
هم سنگ ما گهر شودازآفتاب دوستهم مس ما چو زرشود ازکیمیای یار
گر بهر یار سنگ جفا بر سرت زنندرو ترک سر بگیروبسر بر وفای یار
یاری که بردر کرم اودریغ نیستجود ازنیاز عاشق و عفو از خطای یار
گر دربهشت جای دهندم بآخرتمقصود من ازو نبود جزلقای یار
چندین هزار بیت بگفتند شاعرانیک بیت کس نگفت که باشد سزای یار
شاعر زدرد عاشق شوریده غافلستاو ومدیح مردم و ما وثنای یار
از یار اگر جفا رسدت سیف صبر کنیار آن بود که صبر کند بر جفای یار