گنج

شمارهٔ ۲۷۱

ای صبا لطفی بکن حالم به جانان عرضه دارقصه درد دلم بشنو بدان جان عرضه دار
گرچه با هم نسبتی نبود نیاز و ناز رارو نیاز من به پیش ناز جانان عرضه دار
ذکر قطره نزد آن دریای پر در تازه کنحال ذره پیش آن خورشید تابان عرضه دار
همچو بخت و دولت ار آنجا توانی راه بردبندگی من در آن حضرت فراوان عرضه دار
بی بهشتی کآسمان فرش وی‌ است اندر زمینآدم سرگشته‌ام حالم به رضوان عرضه دار
تا شب قدر وصال او بیابم لطف کنآنچه بر من می‌رود از روز هجران عرضه دار
دردمند عشقم و درمان من دیدار اوستتا شفا حاصل شود دردم به درمان عرضه دار
خامشی امکان ندارد بعد از این احوال منگر بود فرصت بگو ور باشد امکان عرضه دار
بلبلم بی آن گلستان روز و شب گریان چو ابراشتیاق من بدان گل‌های خندان عرضه دار
چون بدان یوسف رسی ذکر زلیخا بازگوور سلیمان را ببینی حال موران عرضه دار
در فراق یار یوسف حسن، می‌دانی که منهمچو یعقوبم مقیم بیت احزان عرضه دار
تحفه‌ای از جان شیرین کرده‌ام آنجا رسانخدمتی چون شوق بلبل با گلستان عرضه دار
گر کسی بیداد بیند داد از سلطان خوهداز من این قصه بدان سلطان خوبان عرضه دار
سیف فرغانی ز هجر دوست بیدادی کشیدبا جهان جان بگو یعنی به سلطان عرضه دار