گنج

شمارهٔ ۲۷۲

دلا این یک سخن از من نگه دارکه جان از بندگی تن نگه دار
وصیت می‌کنم سر دل خویشاگر جان توام از من نگه دار
تو شاهی، ملک، عشق و نفس، دشمنچنان ملک از چنین دشمن نگه دار
زنانند این همه مردان بی عشقتو مردی چشم خویش از زن نگه دار
اگر دنیا هزاران ماه دارندتو از مهتاب او روزن نگه دار
زر خشکش گل تر دامنان استز تر و خشک او دامن نگه دار
وگر روغن شود در جوی آبشچراغ از دود این گلخن نگه دار
جهان را گلخنی پر دود دیدمتو چشم از دود این گلخن نگه دار
کلاه دولتش شمشیر سرهاستتو از شمشیر او گردن نگه دار
دل درویش گنج گوهر آمداگر دستت دهد مشکن نگه دار
نگویم سیف فرغانی مگو هیچزبان خویش در گفتن نگه دار