شمارهٔ ۲۶۴
ای ترا تعبیه در تنگ شکر مرواریدتا به کی خنده زند لعل تو بر مروارید
چون بگویی بفشانی گهر از حقه لعلچون بخندی بنمایی زشکر مروارید
بحر حسنی تو و هرگز صدف لطف نداشتبه زدندان تو ای کان گهر مروارید
دُرّ دندان بنمای از لب همچون آتشتا زشرم آب شود بار دگر مروارید
ای بسا شب که من خشک لب از حسرت توبر زمین ریختم از دیده تر مروارید
ریسمان مژه ام را به دُر اشک ای دوستچند چون رشته کشد عشق تو در مروارید
گوهر مهر خود از هر دل جان دوست مجویزآنکه غواص نجوید زشمر مروارید
لایق عشق دلی پاک بود همچو صدفکفو زر نیست درین عقد مگر مروارید
در سخن جمع کنم در معانی پس ازیندرکشم از پی گوش تو به زر مروارید
سخن بنده چو آبیست که کرده است آن رادل صدف وار بصد خون جگر مروارید
شعر خود نزد تو آوردم و عقلم می گفتکز پی سود به بحرین مبر مروارید
سیف فرغانی گرچه همه عیبست بگویکز تو نبود عجب ای کان هنر مروارید