شمارهٔ ۲۶۳
ای ز یاران گشته غافل از تو خود یاری نیایدخفتهای در جامه ناز از تو بیداری نیاید
قدر غمخواران عشق خود ندانی تا چو ایشانغم خوری بسیار و پیشت کس به غمخواری نیاید
از در تو نان نیابم زآنکه همچون من گدا راخاکِ همچون سیم، حاصل جز به دشواری نیاید
هر که ترک مال کرد و چون فقیر آمد بر این درهمچو زر هر جا رود هرگز بر او خواری نیاید
روی شهرآرای تو حاجت به آرایش نداردمهر و مه را فیض نور از چرخ زنگاری نیاید
چون ز حضرت سلک قرآن را جواهر منتظم شدحاجتی اوراق مصحف را به زرکاری نیاید
یک دِرم از خاک کویت به ز صد گنج است وی راکار این گوهر از آن زرهای دیناری نیاید
هر کجا تو رو نمودی شور اندر مردم افتداز مگس چون شهد بیند خویشتنداری نیاید
عشق اگر پوشیده دارم از ملامت باشم ایمنبر کمر چون کیسه نبود کس به طراری نیاید
جانم از لعل تو بوسی یافت شیرین شد حدیثمطوطی ار شکر خورد زو تلخ گفتاری نیاید
صحبت بد نیک را هرگز نگرداند ز نیکیگرچه با خار است گل هرگز ازو خاری نیاید
گر نبیند روی خوبت سیف فرغانی چه گویدچون گلی نبود ز بلبل ناله و زاری نیاید