شمارهٔ ۲۶۲
حدیث عشق در گفتن نیایدچنین در هیچ در سفتن نیاید
ززید و عمر و مشنو کین حکایتچو واو عمر و در گفتن نیاید
جمال عشق خواهی جان فدا کنکه هرگز کار جان از تن نیاید
شعاع روی او را پرده برگیرکه آن خورشید در روزن نیاید
از آن مردان شیرافگن طلب عشقکزین مردان همچون زن نیاید
ز زر انگشتری سازند و خلخالولی آیینه جز ز آهن نیاید
غم عشق از ازل آرند مردانوگرچه آن به آوردن نیاید
سری بی دولتست آنرا که با عشقاز آنجا که دست در گردن نیاید
غمش با هر دلی پیوند نکندشتر در چشمه سوزن نیاید
چو زنده سیف فرغانی بعشقستچراغ جانش را مردن نیاید
بدان خورشید نتوانم رسیدناگر چون سایه یی با من نیاید