گنج

شمارهٔ ۲۴۳

از نظرت روی ما ماه منور شودوز قدمت کوی ما معدن گوهر شود
بی مدد تو کجا نور دهد شب بماهور نه بروز آفتاب از تو منور شود
تا تو نخواهی کسی وصل تو نارد بدستورچه در آن جستجوش پای طلب بر شود
تا که بیفتم بروی در قدم تو چو گویکاش مرا پای سعی در پی تو سر شود
گر بگدایی چو من بنگری از راه لطفهم زر او کیمیا هم مس او زر شود
چون بزمین آفتاب در نگرد زآسمانشبنم افتاده را سر بفلک بر شود
گر سوی دوزخ برند از سر کوی تو خاکقطره ماء حمیم رشحه کوثر شود
ماه بجای بلند از تو چه بالا بودسرو بپای دراز با تو چه همسر شود
در کف میزان عقل نیست بقیمت یکیگرچه زر و سنگ را وزن برابر شود
دل دو جهان ترک کرد تا بقبولت رسدبکر چو گردد عروس لایق زیور شود
این تن رنجور را نقد بود مرگ جانگر دل بیمار را درد تو کمتر شود
دل همگی گشت روح از نظر تو بلیاز نظر آفتاب سنگ مجوهر شود
از می عشقت چو من گر بخورد جرعه ییزاهد پرهیزکار رند و قلندر شود
زآتش سودای تو سیف چو لب خشک کردهم نفسش گرم گشت هم سخنش تر شود
عز تو و بخت خویش دیدم و معلوم شدکآنچه مرا آرزوست دیر میسر شود