شمارهٔ ۲۴۲
رفتی و نام تو ز زبانم نمی رودواندیشه تو از دل و جانم نمی رود
گرچه حدیث وصل تو کاری نه حد ماستالا بدین حدیث زبانم نمی رود
تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تواز پیش خاطر نگرانم نمی رود
گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیستکین عذر بیش با همگانم نمی رود
خونی روانه کرده ام از دیده وین عجبکز حوض قالب آب روانم نمی رود
چندان چو سگ بکوی تو در خفته ام که هیچاز خاک درگه تو نشانم نمی رود
ذکر لب تو کرده ام ای دوست سالهاهرگز حلاوتش ز دهانم نمی رود
از مشرب وصال خود این جان تشنه راآبی بده که دست به نانم نمی رود
دانم یقین که ماه رخی قاتل منستجز بر تو این نگار گمانم نمی رود
آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشماینم همی نیاید و آنم نمی رود
از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهیناخوانده آید و چو برانم نمی رود