شمارهٔ ۲۴۱
ای دل فغان که آن بت چالاک می رودما در غمیم و یار طربناک می رود
خوردی شراب وصل بشادی بسی کنونبا زهر غم بسازکه تریاک می رود
چون مرغ نیم بسمل وچون صید خون چکاندلهای خلق بسته بفتراک می رود
در شاه راه هجر چو عیار بادیهزر برده مرد کشته وبی باک می رود
چون شبنم آب دیده من در فراق توبر گرد می نشیند ودر خاک می رود
چون چشم ابر دیده اختر گرفت آباز دود آه من که بر افلاک می رود
بر روی روزگار جزو کو رونده ییکو همچو آب دیده من پاک می رود
اوآب بود وزآتش شوق این دل حزینبااو دراوفتاد وچو خاشاک می رود
چون دوست عزم کرد همی گوی همچو سیفای دل فغان که آن بت چالاک می رود