گنج

شمارهٔ ۲۴۰

مشکل است این که کسی را به کسی دل برودمهرش آسان به درون آید و مشکل برود
دل من مهر ترا گرچه به خود زود گرفتدیر باید که مرا نقش تو از دل برود
بحر عشقت گر ازین شیوه زند موج فراقکشتی من نه همانا که به ساحل برود
بی‌وصال تو من مرده چراغم ماندههمچو پروانه که شمعش ز مقابل برود
در عروسی جمال تو نمی‌دانم کسکه ز پیرایه سودای تو عاطل برود
با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باورکه به تبریز کسی آید و عاقل برود
آمن از فتنه حسن تو درین دوران نیستمگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
لایق بدرقه راه تو از هرچه مراستآب چشمی است که آن با تو به منزل برود
خاک کویت همه گل گشت زآب چشممچون گران بار جفاهای تو در گل برود
عهد کرده است که در محمل تن ننشیندجانم آن روز که از کوی تو محمل برود
سیف فرغانی یار است ترا حاصل عمرچه بود فایده از عمر چو حاصل برود