شمارهٔ ۲۳۹
گل خوش بوی که پار از بر یار آمده بودآمد امسال برآن شیوه که پار آمده بود
همچو هدهد بسبا رفته دگر باز آمدگل که بلقیس سلیمان بهار آمده بود
شطح حلاج در اطراف چمن بلبل گفتگل چون پنبه چرا بر سر دار آمده بود
هرکجا چشم نهم گوش کنم بلبل راسخن اینست که گل بهر چه کار آمده بود
باغ با خیل گل خویش چو شب با انجمبتماشای مه روی نگار آمده بود
برگ خود همچو درم بر سر و پای او ریختگشت معلوم که از بهر نثار آمده بود
عشق از بلبل شوریده بباید آموختکز پی شاهد گل شیفته وار آمده بود
از گریبان گلش دست تعلق نگسستبهر او پایش اگر برسر خار آمده بود
از پی یک گل صد برگ بصد گونه نواهمچو من بلبل شوریده هزار آمده بود
دوست چون صورت گل دید بعشاق نمودگل صورت که خطش گرد عذار آمده بود
گرد روی چو گلش خط چو عنبر گوییبر سر یاسمن از مشک غبار آمده بود
حسن در صحبت آن روی که مه پرتو اوستهمچو در صحبت خورشید نهار آمده بود
فارس وهم باندیشه وصفش نرسیدگرچه بر مرکب اندیشه سوار آمده بود
بر درش از اثر صحبت عشاق شناسسیف فرغانی اگر عاشق زار آمده بود
عاقبت همچو بشر کس شد ونام آور گشتسگ که در خدمت اصحاب بغار آمده بود