شمارهٔ ۲۳۵
هرچند لطف عادت آن نازنین بودبا جمله مهر ورزد وبا ما بکین بود
رویش درآب آینه بیند نظیر خویشحد جمال وغایت خوبی همین بود
مانند رنگ داده صباغ صنع نیستصورت که نقش کرده نقاش چین بود
معنی لعل وقیمت یاقوت کی دهندمر شمع را که صورت نقش از نگین بود
در دلبران شمایل آن دلستان کجاستدرخاک کی لطافت ماء معین بود
در گیسوی بتان نبود تاب زلف یاردر ریسمان چه قوت حبل المتین بود
ای دوست با رخ تو چه باشد چراغ ماهشب را چه روشنایی نور مبین بود
لعل لب تو گنج گهر را بها شکستخرمهره را چه قیمت در ثمین بود
برخاستن زجان وجهان از لوازمستهر کس خوهد که باتو دمی همنشین بود
گوید خرد که بهر کسی ترک جان مکناین رسم عشق باشد وآن حکم دین بود
کس نیست در زمانه که باتو بنیکوییچون مه بآفتاب بخوبی قرین بود
گردون ندید ومادر ایام هم نزادآنرا که حسن وشکل وشمایل چنین بود
چندانکه سیف گفت سخن کرد ذکر توهرجا که نحل شمع نهاد انگبین بود