شمارهٔ ۲۳۴
بی تو دانی حالم ای جان چون بوددل خراب و دیده گریان چون بود
باچنین صبر و تحمل حال منکز تو دور افتادم ای جان چون بود
تن چو ازجان بازماند مرده ییستجان که دورافتد زجانان چون بود
آنکه سر بر زانوی وصل تو داشتزیر دست وپای هجران چون بود
تو(چو)خورشیدی و من چون ذره ییذره بی خورشید تابان چون بود
تو گلستانی و من چون بلبلمحال بلبل بی گلستان چون بود
هجر و وصل تست چون موت و حیاتاین یکی دیدیم تا آن چون بود
درد هجرت راست درمان از وصالآزمودم درد و درمان چون بود
در درون سیف فرغانی غمتآتش اندر نی همی دان چون بود