گنج

شمارهٔ ۲۳۳

دل عاشق رهین جان نبوددادن جان بر او گران نبود
حال عاشق بگفت در نایدسخن عشق را زبان نبود
هرکرا عشق سوخت همچون نارزآب وآتش ورا زیان نبود
عاشق از مردن ایمنست ازآنکه ورا زندگی بجان نبود
گرچه نبود ازو جهان خالیعاشق دوست در جهان نبود
خانه عاشقان بی مسکنچون زمین زیر آسمان نبود
تو تعجب مکن که لاشی رابجز از لامکان مکان نبود
عاشقان را زخود قیاس مکنقرص خورشید همچونان نبود
تا زهستی تو ترا اثریستاین خبرها ترا عیان نبود
ابر چون از میانه برخیزدآفتاب از کسی نهان نبود
ترک اغیار کن بیار برسدیدن یار را مکان نبود
چونکه در مصر شد عزیز چه غمیوسف ار با برادران نبود
سیف فرغانی این نمط اشعارلایق فهم این وآن نبود
این سخن در درون نگه می دارمغز بیرون استخوان نبود
جهد کن تا زنفس در سخنتچون بر آب از قدم نشان نبود