گنج

شمارهٔ ۲۳۲

دولت نیافت هر که طلب کار ما نبودسودی نکرد هرکه خریدار ما نبود
آن کوزهر دو کون بغیر التفات داشتاو حظ خویش جست، طلب کار ما نبود
سگ از کسی بهست که او راه ما نرفتشیر از سگی کمست که در غار ما نبود
آن کو متاع جان نکند ترک، رخت اودر خانه به که لایق بازار مانبود
آن مرد کاردان که همه ساله کار کردخاکش دهند مزد که در کار مانبود
زاهد نخواست دنیی وعقبی امید داشتجنت پرست عاشق دیدار مانبود
تو بنده خودی دم آزادگی نزنکآزاد نیست هر که گرفتار ما نبود
در کیسه قبول منه گر چه زر بودآن نقد را که سکه دینار ما نبود
ازدردها که خاصیتش مرگ جان بودآن دل شفا نیافت که بیمار ما نبود
صد خانه رابآتش خود پر ز دود کردآن تیره دل که قابل نوارما نبود
شاعر همه زلیلی و مجنون کند حدیثکو را خبرز مخزن اسرار ما نبود
هر سوشتافتی و ندانم که یافتیجای دگر گلی که بگلزار ما نبود
باصد گل عطا که بگلزار ما درستیک خار منع برسر دیوار ما نبود
ای جمله از تو،از همه کس در طریق توتقصیر رفت،بخت مگر یار ما نبود
رویت جمال خویش بر آفاق عرضه کردادراک آن وظیفه ابصار ما نبود
باآن همه خطر که درین راه سیف راستبعداز مقام قرب تو مختارما نبود
این کار دولتست کنون تا کرا رسدقرب جناب تو حدو مقدار مانبود