گنج

شمارهٔ ۲۳۱

کسی که همچو تو ازلب شکر فروش بوداگر بیاد لبش می خورند نوش بود
کسی که عشق تو بروی گذر کند چون برقچو ابر گرید و چون رعد در خروش بود
زعشق همچو تویی اضطراب من چه عجبکه آب بر سر آتش نهند جوش بود
چو دل ربودی ازابرام من ملول مشوکه درمعامله درویش سخت کوش بود
ترا بنقد روان سخن خریدارمازآنکه شاعر مفلس سخن فروش بود
بدور حسن تو گویم سخن چو قاعده نیستکه عندلیب بایام گل خموش بود
بنزد تو سخن آورد سیف فرغانیوگرنه لایق این در کدام گوش بود