شمارهٔ ۲۲۶
دردمندان غم عشق دوا میخواهندبه امید آمدهاند از تو ترا میخواهند
روز وصل تو که عیدست و منش قربانمهر سحر چون شب قدرش به دعا میخواهند
اندرین مملکت ای دوست تو آن سلطانیکه ملوک از در تو نان چو گدا میخواهند
بلکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیمپادشاهان همه نان از در ما میخواهند
زآن جماعت که ز تو طالب حورند و قصوردر شگفتم که ز تو جز تو چرا میخواهند
زحمتی دیده همه بر طمع راحت نفسطاعتی کرده و فردوس جزا میخواهند
عمل صالح خود را شب و روز از حضرتچون متاعی که فروشند بها میخواهند
عاشقان خاک سر کوی تو این همت بینکه ولایت ز کجا تا به کجا میخواهند
عاشقان مرغ و هوا عشق و جهان هست قفسبا قفس انس ندارند هوا میخواهند
تو به دست کرم خویش جدا کن از منطبع و نفسی که مرا از تو جدا میخواهند
عالمی شادی دنیا و گروهی غم عشقعاقلان نعمت و عشاق بلا میخواهند
سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزیاز خدا خواهد و این قوم خدا میخواهند
در عزیزان ره عشق به خواری منگربنگر این قوم کیانند و که را میخواهند