گنج

شمارهٔ ۲۲۵

ای ماه اختران تو اندر زمین مهندوی شاه چاکران تو در مملکت شهند
آن رهبران که سوی تو خوانند خلق راگر عشق تو دلیل ندارند گمرهند
در روز زندگانی خویش آن بد اخترانبی آفتاب عشق تو شبهای بی مهند
در عشق عاجزند چو در جنگ گربه موشگرگان شیر پنجه که درحیله روبهند
نان جوی چون سگند پراگنده گرد شهرشیرند عاشقان که مقیمان درگهند
برگو حدیث عشق که این قوم خفته اندعیسی بیار سرمه که این خلق اکمهند
قومی که در غم تو بروز آورند شبمقبول نزد توچو دعای سحرگهند
ازخاک درگه تو که میمون تر از هماستسازند طایری وچو پر بر کله نهند
ازبهر روی سرخ تو چندین سیه گلیمبا جامه کبود درین سبز خرگهند
یوسف برند در عوض آب سوی قومبی دلو تشنگان که چو من بر سر چهند
برخوان هرکسی نه چو انگشت کاسه لیسکز لقمه مراد همه دست کوتهند
رد کرده اند هر چه درو نیست بوی توآنها که رنگ یافته صبعت اللهند
اشجار طور قرب (و)زتأثیر نور عشقناری که گوید (انی اناالله) برین رهند
باخلق آشنا شده چون سیف بهر توبیگانه زآن شدند که از خویش وارهند
آگه نبود از می عشق توآنکه گفت(هین دردهید باده که آنها که آگهند)