گنج

شمارهٔ ۲۲۷

گر او مراست هرچه بخواهم مرا بودملکی بدین صفت چو منی راکجا بود
با فقر وفاقه هیچ حسد نیست بر توامگو هردو کون از آن تو واو مرا بود
در ملک آن فقیر که باشد غنی بعشقمسکین شمر توانگر وسلطان گدا بود
باآب دیده زآتش شوقش بگور شوتا خاک تیره را ز روانت صفا بود
مشهور زهد را نه ز بینایی دلستگر طاعتی کند نظرش بر جزا بود
آن سرفراز دامن جانان کند بچنگکش آستین منع چو دست عطا بود
رنج تو هستی تو شد ار عافیت خوهیبا هستی تو عافیت اندر بلا بود
بر دشمنان بلشکر همت بزن که ماردندان کند سلاح چو بی دست وپا بود
آنگه سزای قربت جانان شوی که توبی تو شوی وجای تو بیرون زجا بود
پیش از ممات هرکه فنا کرد نفس رابعد از حیات مشربش آب بقا بود
عشاق روی دوست نباشند همچوسیفنی دانه همچو کاه ونه گل چون گیا بود