شمارهٔ ۲۲۱
آه درد مرا دوا که کندچاره کارم ای خدا که کند
چون مرا دردمند هجرش کردغیر وصلش مرا دوا که کند
از خدا وصل اوست حاجت منحاجت من جز او روا که کند
من بدست آورم وصالش لیکملک عالم بمن رها که کند
دادن دل بدو صواب نبوددرجهان جز من این خطا که کند
لایقست اوبهر وفا که کنمراضیم من بهر جفا که کند
دی مرا دید داد دشنامیاینچنین لطف دوست باکه کند
ای توانگر بحسن غیر ازتوجود با همچو من گدا که کند
وصل تو دولتیست تا که بردذکر تو طاعتیست تا که کند
جان بمرگ ار زتن جدا گرددمهرت از جان من جدا که کند
سیف فرغانی از سر این کویچون تو رفتی حدیث ما که کند