گنج

شمارهٔ ۲۲۰

چون قهرمان عشق تو با هر که کین کندگر آسمان بود بدو روزش زمین کند
عشقت که کفر پیش وی ایمان کند درستاز حسن لشکر آرد وتاراج دین کند
خورشید روی تو که جهان چون بهشت ازوستهر ذره را ز حسن به از حور عین کند
خورشید چون بساط زمین پی سپر شودگر حسن بهر شاه رخت اسب زین کند
نبود بحسن چون رخ تو گرچه آفتاباز لاله روی سازدواز گل جبین کند
در تیر مه زباد خزان نرگس ایمنستگر در بهار شاخ شکوفه چنین کند
هرگز نکرد دامن وصل ترا بچنگالا کسی که دست تو در آستین کند
یوسف رخا تویی که سلیمان ملک حسنبر خاتم خود از لب لعلت نگین کند
فتنه که تیغ او مژه همچو تیر تستاندر کمان ابروی شوخت کمین کند
در پیش روی دلبر رومی نژاد ماآن نقش خوب نیست که نقاش چین کند
همچون مگس زپیش شکر سیف را مراننحلی ببایدت که گلی انگبین کند