شمارهٔ ۲۱۵
یار ار بچشم مست سوی ما نظر کنددل پیش تیغ غمزه او جان سپر کند
آن کو زکبر می ننهد پای بر گهربرمن که خاک کوی شدم کی گذر کند
بی مهر ماه طلعت او آفتاب راآن نور نی که مشعله صبح برکند
ای دوست دست تربیت ولطف وا مگیرزآنکس که حق گزاری پایت بسر کند
جویای روز وصل ترا خواب شد حراممشتاق مه بشب چو ستاره سهر کند
مارا هوای عشق تو از جای برد و خاکگر همرهی چو باد بیابد سفر کند
گر ماجرای عشق تو زین سان بود دروصوفی روح خرقه قالب بدر کند
در راه عشق مرد چو مالی زدست دادخاکی که زیر پاش بود کار زر کند
هجر تو گر بسوختن دل چو آتش استآتش زسوز سینه عاشق حذر کند
آتش بروزها نکند آنچه در شبیعاشق بآب دیده و آه سحر کند
ناخفته شب زشوق تو آن روز دست وصلدر دامنت زند که سر از خاک برکند
ای بخت ازآن مکارم آنک توقعستصعبست اگر بگویم وسهلست اگر کند
چون تلخ کام کرد من شور بخت رااندر دهانم از لب شیرین شکر کند
وصل نگار کو که مرا وقت خوش شودفصل بهار کو که درختی زهر کند
امیدوار باش بروز وصال سیفمی دان یقین که ناله شبها اثر کند