گنج

شمارهٔ ۲۱۴

گر دوست حق عشق خود از ما طلب کنداز خارهای بی‌گل خرما طلب کند
عشاق او به خلق نشان می‌دهند ازووای ار کسی نشان وی از ما طلب کند
زین خرقه‌ای که خرقه ما گشت بوی فقراز برد باف جامه دیبا طلب کند
اندر سوال دوست ندانم جواب چیستاین اسم را گر از تو مسما طلب کند
از عاقلان چه می‌طلبی وجد عارفانعاقل ز زمهریر چه گرما طلب کند
درویش در سماع قدم بر فلک نهدآتش چو برفروزد بالا طلب کند
در وی به جای خوف و طمع حرص مورچه استصوفی گه چون مگس همه حلوا طلب کند
زین غافلان صلاح دل و دین طمع مداراز دردمند کس چه مداوا طلب کند
در کوی عشق جای نیابد کسی که اوتا رخت خویشتن ننهد جا طلب کند
از چون منی (چه) می‌طلبی زندگی دلاز مرده چون کسی دم احیا طلب کند
جانان ز ما دلی به غم عشق منشرحاز پارگین فراخی دریا طلب کند
از همچو ما فسرده‌دلان شوق موسویاز جیب سامری ید بیضا طلب کند
وز سیف جان راه رو و چشم راه بینبر روی کور دیده بینا طلب کند