شمارهٔ ۲۱۳
عاشقان روی یار از وصل و هجران فارغندمخلصان دین عشق از کفر و ایمان فارغند
اختیار از دل برون و دل برون از اختیاربر سر کوی رضا از وصل و هجران فارغند
دوزخ و جنت اگرچه مایه خوف و رجاستآتش آشامان تو زین ایمن و زآن فارغند
محو کرده از دل امید حیات (و) هم مرگزنده از عشق تواند ای دوست وز جان فارغند
در خلافت کمتر از داود نتوان فرض کرداین گدایان را که از ملک سلیمان فارغند
چون شوند از آتش شوقش چو موسی گرم رگگر خضر ساقی بود از آب حیوان فارغند
هم باستیلای عشق از کار عالم بی خبرهم باستغنای فقر از ملک سلطان فارغند
چون کلیم از مال قارون این فقیران بی نیازچون خلیل از ملک نمرود این گدایان فارغند
گر بدوزخشان بری در حبس مالک خرمندور بجنتشان بری از باغ رضوان فارغند
وین جهان سفله شان چون هیچ دامن گیر نیستزو قدم بیرون زده سر در گریبان فارغند
گر ز طوفان بلا دریا شود روی زمینکشتی نوحست عشق ایشان ز طوفان فارغند
کرده اند از بهر رقص از سر نشاطی در سماعوز دو کون افشانده دست این پای کوبان فارغند
کشتگان خنجر عشق از حوادث ایمنندخستگان این نبرد از تیرباران فارغند
سیف فرغانی مرض داری، شفای خویشتنزاین جماعت جو که با دردش ز درمان فارغند