شمارهٔ ۲۱۶
اول نظر که سوی تو جانان نظر کندعشق از دل تو دوستی جان به در کند
آخر به چشم تو ز فنا میل درکشدتا دل به چشم او به رخ او نظر کند
عشق ار ترا ز نقش تو چون سیم کرد پاکزآن برد سکه تو که کارت چو زر کند
تیغ قضاست تیر غم او و این عجبکهاندر درون بمانَد و زآهن گذر کند
با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنندبیگانه شو ز خویش که صحبت اثر کند
باری در آب مجلس ما تا به یک قدحساقی عشقت از دو جهان بی خبر کند
صحبت مکن به غیر که دنیا طلب شویعیسی پرست بندگی سمّ خر کند
همت بلند دار که پرواز در هواعاشق به بال همت و عنقا به پر کند
هم دست او کسی نبود زآنکه دیگریدر راه دوست سیر به پا او به سر کند
هرجان نه اهل ذوق ونه هر خاک زر شودهر دل نه عاشقی و نه هر نیشکر کند
نزهت همیشه باشد و نعمت بود مدامهر شاخ اگر گل آرد و هر گل ثمر کند
هرکو نه راه عشق رَوَد در پیش مروواثق مشو که کور ترا دیدهور کند
ازخود سفر نکرده بدو چون رسند سیفآنکس رسد به دوست که از خود سفر کند