شمارهٔ ۲۱۰
مه و خورشید اگرچه رخ نیکو دارندپیش آن روی نکو صورت بر دیوارند
گل رخسار ترا میوه جمال و حسنستوین نکویان همه بی میوه چو اسپیدارند
آیت محکم این سوره تویی و دگرانچون حروفند و ندانم که چه معنی دارند
حلقه زلف ترا هست بسی دل دربندبهر زنجیر تو دیوانه چومن بسیارند
دی یکی گفت که عشاق بنزد معشوقراست چون در دل دین دار چو دنیا دارند
گفتم ایشان را چون چشم همی دارد دوستمی نبینی که چو چشمش همگان بیمارند
حذر از دیده مردم که ترا ومارامردم دیده چو نیکو نگری اغیارند
شاید ار بر سر کوی تو بخسبند بروزکه چو سگ بر در وبام تو بشب بیدارند
در ره خدمت اگر مال خوهی در بازندوز سر رغبت اگر جان طلبی بسپارند
پاس امر تو چو روزه است ببایدشان داشتکار عشقت چو نمازست چرا نگزارند
از گل وخار نگوییم که عشاقت راخارها جمله گل اندر ره وگلها خارند
گر چونرگس همه چشمند نبینند تراکور بختان که بر آیینه خود زنگارند
نگذارم که زمن فوت شود همچو نفسگرمرا باتو بیکجا نفسی بگذارند
گرچه در خدمت تو عمر بپایان نرسدعمر آنست که با دوست بپایان آرند
سیف فرغانی هرکس که درین کار افتادکار او دارد وچون تو دگران بی کارند