شمارهٔ ۲۰۹
چو عاشقان تو عیش شبانه می کردندمی صبوحی اندر چمانه می کردند
بنام تو غزل عاشقانه می گفتندبیاد تو طرب عارفانه می کردند
خمار در سرو گل در کنار و می در دستحدیث حسن تو اندر میانه می کردند
بوصف حسن رخت چون روان شد آب سخنز سوز وجد چو آتش زبانه می کردند
چو بلبلان چمن ناله و فغانشان بودز عشق روی تو گل را بهانه می کردند
بچنگ مطرب حاجت نداشت مجلس شانکه بلبلان همه بانگ چغانه می کردند
عروس لطف برون آمد از عماری غیبچو مهد غنچه گل را روانه می کردند
بخار مشک برانگیختند در بستانمگر بنفشه زلف تو شانه می کردند
چو موش در دهن گربه دشمنان خاموشکه بهر ما و تو عوعو سگانه می کردند
درین خرابه که من دارم و دلش نامستغم ترا چو گهر در خزانه می کردند
توانگران را زر بود لیک درویشاندرین نیاز در اشک دانه می کردند
برآن امید که پرده برافگنی شب و روزچو در مقام برین آستانه می کردند
جفای تو چو بدیدند شد بشکر بدلشکایتی که ز جور زمانه می کردند
چو تو ز شهر برفتند سیف فرغانیجماعتی که درین کوی خانه می کردند