گنج

شمارهٔ ۲۱۱

دلبر من که همه مهر جمالش دارندهست چون آیت رحمت که بفالش دارند
این هما سایه که مرغان سپید ارواححوصله پر زسیه دانه خالش دارند
پادشاهی که زر سکه او مهر ومه استنه اجیریست که خشنود بمالش دارند
جان فدا کرده و از شرم بضاعت خجلندتنگ دستان که تمنای وصالش دارند
عاشقان گشته چو موسی همه دیدار طلبکاشکی تاب تجلی جمالش دارند
خلق بی دیده همه چیز ببینند چو چشمگر در آیینه دل نقش خیالش دارند
او بمعنی ملک و صورت انسان داردهمچو ریحان که در اشکسته سفالش دارند
لیلی من که جهانی چو منش مجنونندخسروان حسرت شیرین مقالش دارند
آل رخ بر سر یرلیغ چمن زآن زده اندلاله وگل که مثال از رخ آلش دارند
سیف فرغانی در عشق اگرش حالی هستاهل معنی خبر از صورت حالش دارند