شمارهٔ ۲۰۷
آخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چنددل بیمار من از درد تو نالان تا چند
از پی یافتن روز وصالت چون شمعخویشتن سوختن اندر شب هجران تا چند
زآرزوی لب خندان تو هر شب ما راخون دل ریختن از دیده گریان تا چند
گل خندانی و ما در غم تو گریانیمآخر این گریه ما زآن لب خندان تا چند
آشکارا نتوانم که برویت نگرمعشق پیدا و نظر کردن پنهان تا چند
تو چو یوسف شده بر تخت عزیزی بجمالمن چو یعقوب درین کلبه احزان تا چند
یک جهان بی خبر از مشرب وصلت سیرابقسم ما تشنگی از چشمه حیوان تا چند
دشمنان بهر تو ای دوست جفاگوی منندبردباری من و طعنه ایشان تا چند
سیف فرغانی از عشق تو سودایی شدخود نگویی تو که بیچاره بدین سان تا چند