شمارهٔ ۱۹۹
دل زدستم شد و دلدار بدستم نامدسخت بی یارم وآن یار بدستم نامد
زآن گلستان که ببویش همه آفاق خوشستگل طلب کردم و جز خار بدستم نامد
سوزن عقل بسی جامه تدبیر بدوختلیک سر رشته این کار بدستم نامد
در تمنای وصالش بامید شادیغم بسی خوردم وغمخوار بدستم نامد
دردم آنست که بیمار کسی گشت دلمکه ازو داروی بیمار بدستم نامد
ای تو صد ره بسر زلف زمن جان بردهاین سر زلف تو یکبار بدستم نامد
جور صد یار جفاکار کشیدم بامیدکه یکی یار وفادار بدستم نامد
همچو خود بلبل شوریده بسی دیدم لیکدر جهان همچو تو گلزار بدستم نامد
چند از بهر گلی حلقه زدم بر در باغغیر خار از سر دیوار بدستم نامد
من بوصف لب لعلش شکرافشان کردملیک آن لعل شکربار بدستم نامد
سیف فرغانی گرچه زشکر محرومیطوطیی چون تو بگفتار بدستم نامد