شمارهٔ ۱۹۸
کسی که او بغم عشق مبتلا آمدزدوست روی نپیچد اگر بلا آمد
بنور عشق توان دید دم بدم رخ دوستکه حق پدید شد آنجا که مصطفا آمد
ایا توانگر حسن از کرم دری بگشاکه نزد چون تو سخی همچو من گدا آمد
سوی توبنده بجان دیگری بتن پیوستبرتو بنده بسر دیگری بپا آمد
اگر چه در چمن تو گلست ونیست گیانصیب بنده چرا زآن چمن گیا آمد
صواب می شمری بر گنه جزا دادنسزد که عفو کنی گر زمن خطا آمد
دلم زجا نرود از جفای تو هرگزکه جان رفته بیک لطف تو بجا آمد
بدست عشق تو ای دوست دانه دل منچو گندمست که درحکم آسیا آمد
هم ازمنست که با من کدورتی داریزخاک باشد اگر آب بی صفا آمد
چو خاک کوی تو آورد باد گفتم زودبرو بچشم خبر کن که توتیا آمد
بتن بگو چو جان شو چو دل بعشق رسیدبمس بگوی چوزر شو که کیمیا آمد
مرا در اول عشق تو گفت ای درویشسرت برفت چو پایت بدست ما آمد
بکوی عشق تو جان داد سیف فرغانیحسین بهر شهادت بکربلا آمد