گنج

شمارهٔ ۱۹۷

حسن تو بر ماه لشکر می‌کشدعشق تو بر عقل خنجر می‌کشد
جان من بی‌تو ز تن در زحمت استرنج یوسف از برادر می‌کشد
هر کرا عشقت گریبان‌گیر شداز دو عالم دامن اندر می‌کشد
از تمنای کلاه وصل تستهرکه بی‌تو زحمت سر می‌کشد
بر سر کویت ز عزت آفتابخاک را چون سایه در بر می‌کشد
در پی تو رهبر عشقت مراهر زمان در کوی دیگر می‌کشد
در ره عشقت ترازو دار چرخمفلسی را همچو زر بر می‌کشد
گردن جانم ز گوهرهای توهمچو گوشت بار زیور می‌کشد
می‌خورد اندوه هجر از بهر وصلجام زهری بهر شکر می‌کشد
سال‌ها شد کز پی ابریشمیروی بربط زحمت خر می‌کشد
سیف فرغانی سخن‌ها گفت لیکمحرمی چون نیست دم درمی‌کشد
در سخن دل را مدد از روی تستمعدن از خورشید گوهر می‌کشد