گنج

شمارهٔ ۱۹۶

دل تندرست گشت چو بیمار عشق شدوز خود برست هر که گرفتار عشق شد
خسته دلان غم زپی دردهای خویشدرمان ازو خوهند که بیمار عشق شد
درخواب غفلتند همه خلق وآن فقیردر گور هم نخفت که بیدار عشق شد
با قیمتی که انسان دارد بنیم جوخود را فروخت هرکه خریدار عشق شد
چون شوق دوست سلسله در گردنش فگندحلاج گفت اناالحق و بر دار عشق شد
سرمایه یی که مردم ازآن زر کنند سوددرپا فگن که دست تو بی کار عشق شد
چیزی که بوی دوست ندارد اگر گلستخارست نزد آنکه بگلزار عشق شد
شاهان ملک را بغلامی همی خردآزاده یی که بنده احرار عشق شد
هر روز روی دوست ببیند چو آفتابچشم دلی که روشن از انوار عشق شد
از عشق نام لیلی و مجنون بماند سیفخرم دلی که مخزن اسرار عشق شد