شمارهٔ ۱۹۵
فتنه خفته ز چشم مست تو بیدار شدخاصه آن ساعت که زلفت نیز با او یار شد
در شب هجرت ببینم روز وصلت را بخوابگر تواند بخت خواب آلود من بیدار شد
روزگاری ناکشیده محنت هجران توچون توان از نعمت وصل تو برخوردار شد
تا بدیدم نرگس مخمور تو از خمر عشقآنچنان مستم که نتوانم دگر هشیار شد
آنکه مردم را بدم کردی چو عیسی تندرستچشم بیمار تو دید از عشق تو بیمار شد
شور از مردم برآمد گریه بر عاشق فتادچون لب شیرین تو از خنده شکربار شد
چاره تسلیم است با تقدیر نتوان پنجه کرددست تدبیرم چو اندر کار تو بی کار شد
تا تو پیدا آمدی ما را خموشی بود کارگل چو رو بنمود بلبل را سخن ناچار شد
پیش ازین بی عشق تو در نظم ما ذوقی نبودهرکه عاشق گشت بر شیرین شکر گفتار شد
گر کسی خواهد که بیند جان مصور همچو جسمگودرین صورت نگر کز حسن معنی دار شد
سیف فرغانی جوانی رفت تا کی عاشقیپیر گشتی، توبه کن، هنگام استغفار شد