گنج

شمارهٔ ۱۹۴

زخاک کوی توبوی هوا معطر شدز نور روی تو شب همچو مه منور شد
چو عشق تو بزمین زآسمان فرود آمدزمین زشادی آن تا بآسمان برشد
بیمن عشق تو دیدم که روح پاک چوطفلمسیح وار بگهواره در سخن ور شد
نشد رسیده کسی کو بعشق تو نرسیدکه بی صدف نتوانست قطره گوهر شد
اگرچه دردل کان بود جوهر خاکیبیافت تربیت ازآفتاب تا زر شد
بسعی عشق تو آن کو زنه فلک بگذشتبدیدمش که زهفتم زمین فروتر شد
مرا چو عشق تو گشت از دو کون دامن گیربسی زشوق توام آستین بخون ترشد
زبهر خدمت خاک درتو عاشق توبآب چشم وضو ساخت تامطهر شد
ازآنکه خواجه خود را بصدق خدمت کردبسی غلام خداوند بنده پرور شد
بداد جان ودل آن کو گدای (کوی) توگشتنخواست سیم وزر آن کو بتو توانگر شد
اگر بخانه عشق اندر آیی ای درویشپی خلاص تو دیوارها همه در شد
بکوش تا نرود عشقت از درون بیرونکه پادشاه ولایت ستان بلشکر شد
همه جهان را بی تیغ سیف فرغانیبخصم داد چو این دولتش میسر شد