گنج

شمارهٔ ۱۹۳

دلبرم عزم سفر کرد و روان خواهد شددر دلم آنچه همی‌گشت چنان خواهد شد
او چو آب است و من سوخته با دیده ترخشک لب ماندم و آن آب روان خواهد شد
بود بیگانه ز من چون بر من نامده بوداز برم چون برود باز همان خواهد شد
از پی گریه مرا چشم شود جمله مساموز پی ناله مرا موی زبان خواهد شد
می‌رود نیستش اندیشه که مردم گویندکه فلان کشته هجران فلان خواهد شد
دلبرا در دل من از غم تو سودایی‌ستکه مرا جان سر اندر سر آن خواهد شد
جان من بودی و چون نیست رفتن کردیاز من دلشده شک نیست که جان خواهد شد
دیده چون روی تو می‌دید دلم فارغ بودچون ز چشمم بروی دل نگران خواهد شد
از برای دل تو غصه هجرت بخورمورچه جانیم درین غصه زیان خواهد شد
بر من از بار فراقت چو عنان برتابیدل من همچو رکاب تو گران خواهد شد
دل که در حوصله انده تو یک لقمه استتا غم تو بخورد جمله دهان خواهد شد