گنج

شمارهٔ ۱۸۸

این حسن و آن لطافت در حور عین نباشدوین لطف و آن حلاوت در ترک چین نباشد
ماهی اگر چه مه را بر روی گل نرویدجانی اگر چه جان را صورت چنین نباشد
از جان و دل فزونی وز آب و گل برونیکین آب (و) لطف هرگز در ما و طین نباشد
ای خدمت تو کردن بهتر ز دین و دنیاآنرا که تو نباشی دنیا و دین نباشد
مشتاق وصلت ای جان دل در جهان نبنددانگشتری جم را زآهن نگین نباشد
چون دامن تو گیرد در پای تو چه ریزدبیچاره یی که جانش در آستین نباشد
هان تا گدا نخوانی درویش را اگرچهاندر طریق عشقش دنیا معین نباشد
اندر روش نشاید شه را پیاده گفتنگر بر بساط شطرنج اسبی بزین نباشد
مرده شناس دل را کز عشق نیست جانیعقرب شمر مگس را کش انگبین نباشد
آن کو بعشق میرد اندر لحد نخسبدگور شهید دریا اندر زمین نباشد
الا بعشق جانان مسپار سیف دل راکز بهر این امانت جبریل امین نباشد