گنج

شمارهٔ ۱۸۹

عمر بی روی یار چون باشدبوستان بی بهار چون باشد
عشق با من چه می کند دانیآتش و مرغزار چون باشد
چند گویی که باغمش چونیملخ و کشتزار چون باشد
بار بر سر گرفته ره درپیشرفته در پای خار چون باشد
من پیاده کمند در گردنهم ره من سوار چون باشد
عالمی در وصال و من محرومعید و من روزه دار چون باشد
درچنین کار دورم از دل و صبرهیچ دانی که کار من چون باشد
شتری زیر بار در صحرابگسلد ازقطار چون باشد
خود تو دانی که سیف فرغانیدور از روی یار چون باشد