شمارهٔ ۱۸۶
سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشدنمیرد تا ابد آنکس که او را چون تو جان باشد
رخت در مجمع خوبان مهی بر گرد او انجمتنت در زیر پیراهن گل اندر پرنیان باشد
نگاری را که موی او سر اندر پای او پیچدکجا همسر بود آنکس که مویش تا میان باشد
چو چشم و ابرویش دیدی ز مژگانش مشو غافلبترس ای غافل از مستی که تیرش در کمان باشد
گه از عارض عرق ریزد که گل زو رنگ و بو گیردگه از پسته شکر بارد که آب از وی روان باشد
زمین از روی او پر نور و با خورشید رخسارشفراغت دارم از ماهی که جایش آسمان باشد
حدیث او کسی گوید که دایم چون قلم او رازبان اندر دهان نبود دهان اندر زبان باشد
چو کرد او آستین افشان و در رقص آمد آن ساعتبه سروی ماند آن قامت که شاخش گل فشان باشد
به گرد او همی گردم مگر آن خودش خواندوگر گرد شکر گردد، مگس کی اهل آن باشد
اگر چه حد من نبود چه باشد گر چو من مسکینچو سگ بیرون در خسبد چو در بر آستان باشد
بسی با درد عشق او بکوشید این دل غمگینطبیعت با مرض لابد بکوشد تا توان باشد
چو گل پیدا شود بلبل بنالد، سیف فرغانیچو بلبل میکند افغان که گل تا کی نهان باشد
چو مجنون با غم لیلی بخواهد از جهان رفتنولیکن قصه دردش بماند تا جهان باشد