گنج

شمارهٔ ۱۷۸

از خرگه تن من دل خیمه زآن برون زدکز عشق لشکر آمد بر ملک اندرون زد
در سینه یی که هر سو چون خیمه چاک داردسلطان عشق گویی خرگاه خویش چون زد
می گفت دل کزین پس در قید عشق نایمبیچاره آنکه لافی از حد خود فزون زد
هر کشته یی که بگرفت آن غم ورا گریباناو آستین و دامن هردم در آب و خون زد
بیرون خود چو رفتی عالم ز دوست پرداناو را بیافت هرکو گامی ز خود برون زد
من سوختم چو عنبر تا حسن بر رخ اوگل را ز مشک خالی بر روی لاله گون زد
معذورم ار چو مجنون زنجیر دار عشقمکز حلقهای زلفش عقلم در جنون زد
آن کآب لطف دارد ناگه چو باد بر منبگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد
از شعر سیف بیتی بشنید و شادمان شدگل در چمن بخندد چون بلبل ارغنون زد