گنج

شمارهٔ ۱۷۹

هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزدزبوی اودل وجان را خمار برخیزد
دهند گردن تسلیم سروران جهانبهر قلاده که از زلف یار برخیزد
اسیر عشق برند از قبیلهای عربچو چشم هندوی تو ترکوار برخیزد
اگر زحسنش مرخلق را خبر باشدهزار عاشقش ازهر دیار برخیزد
چواو بدلبری اندر میانه بنشیندهزار دلشده ازهر کنار برخیزد
بروز حشر ببینی که کشته شوقشزخوابگاه عدم صد هزار برخیزد
میان حسن و رخش ازخطش غباری هستچو چاره تا زمیان این غبار برخیزد
چو بافراقش بنشست سیف فرغانیبود که ازره وصل انتظار برخیزد