شمارهٔ ۱۵۵
نور رخ تو قمر نداردذوق لب تو شکر ندارد
در دور تو مادر زمانهمانند تو یک پسر ندارد
بی بهره ز دولت غم تواز محنت ما خبر ندارد
آنکس که چو من بروی خوبتدل می ندهد مگر ندارد
دلداده صورت تو ای دوستجان را ز تو دوست تر ندارد
جانا دل تو چو روزگارستکآنرا که فگند بر ندارد
در سنگ اثر کند فغانموندر دل تو اثر ندارد
مگذار بدیگران کسی راکو جز تو کسی دگر ندارد
از خون جگر کسی به جز سیفدر عشق تو دیده تر ندارد