شمارهٔ ۱۵۴
نگارا دل همیخواهد که عشقت را نهان داردولیکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد
اگر چه آتش مجمر ندارد شعلهٔ پیداولیکن عود نتواند که دود خود نهان دارد
کسی کز درد عشق تو ندارد زندگیِّ دلاگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد
کسی کز سوز عشق تو ندارد جان و دل زندهبه سان خاک گورستان درون پر مردگان دارد
طریق عشق جان بازیست تا خود زین جوانمردانکه را دولت کند یاری که را همت بر آن دارد
چو فرهاد از غم شیرین ز بهر دوست میمیرمکه این لیلی به هر جانب چو مجنون کشتگان دارد
مرا با دوست این حال است وبا هر کس نمیگویماگر یک جان دو تن پرورد وگر یک تن دو جان دارد
به جان قصدت کند دشمن چو داری دوستی در دلصدف مجروح از آن گردد که لؤلؤ در میان دارد
همیشه فتنهٔ خوبان بود در شهر و کوی ماگل آنجا میشود پیدا که بلبل آشیان دارد
اگر چون حلقه نتوانی که رویی بر درش مالیسری بر پای آن سگ نه که رو بر آستان دارد
پناه و حرز عشاقند در دنیا خلایق رابه جز بیدار نتواند که پاس خفتگان دارد
بلندی جوی و در پستی ممان چون سیف فرغانیکه بام قصر این کار از معالی نردبان دارد