گنج

شمارهٔ ۱۵۳

کسی که عشق نورزد مگو که جان داردجزین حدیث نگوید کسی که آن دارد
ز مرگ چون دل صاحب دلان بود آمنکسی که او بتو زنده است و چون تو جان دارد
زمین ز روی تو چون آفتاب روشن شدکه ماه حسن ز رخسارت آسمان دارد
لبت ببوسه مرا وعده داد لیکن گفتشکر ز قاعده بیرون خوری زیان دارد
ببوی گل همه ساله چو بلبلم در باغکه گل برنگ ز رخسار تو نشان دارد
چو گل ز پرده برون آمد و وصال رسیدز بیم هجر که در پی بود فغان دارد
دلم بصبر همی خواهد ار چه نتواندکه سر عشق ترا همچو جان نهان دارد
که در هوای تو این عاشق زلیخا مهربرای کید چو یوسف برادران دارد
اگر چه در پیت آنکس نراند اسب هوسکز اختیار بدست اندرون عنان دارد
ولی کسی که ازو سر برآرد آن همتکه محنت تو کشد دولتش بر آن دارد
بمنع دور نگردد چو سیف فرغانیهر آن گدا که ازین در امید نان دارد